امشب ؛ هنگام خوابیدن با خود قدری فکر کنیم
امروز چه کرده ایم که فردا لایق زنده ماندن باشیم …
. . .
. .
.
این روزها سنگینی افکارم بدجور سرم را به درد آورده
وزن این افکار بیشتر از تــــوان این روزهامِ
روزها و ثانیه ها و دقیقه هایی
که
هر کدام حکم قاضی را دارند
که
منتظر اعتراف گرفتن هستند
ولی قافل از اینکه نیاز به کشیش دارم
که
اعتراف کنم براش و بگه بخشیده شدی
که
بخشیده شدن هم این روزها برام کافی نیست . . .
چقدر سخت ِ به ایستگاه آخر برسی و بخواهی دیگه نباشی
که
بخواهی دلیل بیاری برای رفتن
دلایلی که از جنس سوالش نیستند
و سوال کنندگانی که از جنس من ِ سوال شونده نیستند !!
خیلی فکر کردم که چی بیاد بگم تو این آخرین پُست
خواستم از خودم بگم
، دیدم دیگه منی نمونده که بخواهم بگم
که
( مـــــن ) را جایی دور دست ها جا گذاشتم
که
این من را خودم هم نمیشناسم
جا گذاشتم خودم را جایی میان خط به خط این نوشته ها !!
نمیدانم من خوشبخت ترم یا پسر همسایه
که
صدای اس ام اس بازیش ، ذهنم را مثل زالو می خوره .
منی که تو کل زندگیم داشتم همیشه
ژانگولر بازی درمی اوردم که بگم هنوز زندم
هنوز هم می تونم ، که هنوز نباختم !!
یک سری خاطرات همیشه هستند
که میاند سر باز میکنند و از درون آدم را میخورند
و میرند جلو !!
با این همه آخر خط ِ و باید پیاده شد و مثل همیشه
هدفون را تا تَه بکنم تو گوشم و برم !!!
! ! !
نفسم بند آمده
نفس می خواهم
نفس می خواهم
نفس می خوا هم