بازم دلم گرفته ...
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام....
خسته اش کرده ام!!!.....
گاهی خیال میکنم روی دست خدا مانده ام....
خسته اش کرده ام!!!.....
و من گاهی اوقات مجبورم
به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
چقدر خیالش آسوده است
چقدر تحملِ سکوتش طولانیست
چـــــــــــــــــــقدر ...
نمی دانم تا کی می توانم این روزهای ملال آور و خسته کننده ام
را تحمل کنم ؛ خدایا
باور کن که خسته شده ام!
دیگر خنده های دیگران برایم عجیب شده!
انگار آدم ها را با حسرت نگاه می کنم
بغض می کنم و حسرت می خورم ؛
دیگر حتی نای ِ اشک ریختن هم ندارم.
. . .
. .
.
انگار از این مدل حرف ها حالم بهم می خورد...
دیگر از حرفهایم هم حالم بد میشود
پر شده ام از تکرار و تنهایی!
دیگر دوست ندارم چیزی بنویسم...
پ.ن : خفه شدم.
کـــــــــــاش گاهی زنــــــــــــــــــدگی
[◄◄ι] [ ιι ] [■] [►] [ι►►]
داشت . . .
با هیچکس بر سر ِ باورش نمی جنگم ...
خدای ِ هر کس
همان اَست که ،
درون ِ او با وی سخن می گوید !