من خوبم ! فقط خستــم !فقط گاهــی دستم به این زندگی نمیرود . . .
نه ...
کاری به کار ِ عشق ندارم ...
من هیچ چیز و هیچ کسی رادیگر در این زمانه دوست ندارم ...
اِنگار این روزگار چشم ندارد
من را
یک روز خوشحال و بی ملال ببیند ...
زیرا هر چیزی و هر کسی را که دوست تر بداری ،
حتی اَگر یک نخ سیگار یا زهرمار باشد
اَز تو دریغ می کند ...
پس من
با همه ی ِ وجودم خودم را زدم به مُـــــردن !!
تا روزگار دیگر ، کاری به کار ِ من نداشته باشد !
این شعر ِ تازه را هم ناگفته می گذارم ...
تا روزگار بو نبرد ...
گفتم که
کاری به کار ِ عشق ندارم !!
خسته نوشت :
لب ها همیشه حرف نمیزنند! حرفی تازه میخواهی سنگ ها را ورق بزن ...
وگرنه دنیا همین نقطه ی کوچکیست که آخر این شعر خواهم گذاشت .