قدِ یه دُنیا کِتابَم ،‌ با یه عالَم گُفتَنیــــــ

 

امشب خیلی خستم

...

کاش میشد گوشه ای نوشت: خدایا ! امشب خیلی خستم...

فردا صبح بیدارم نکن

 

 

   ادامه مطلب : رنگ باخته ام !

 

ادامه نوشته

اونی نیستم که بودم ... اینی نخواهم ماند که هستم ...

 

هنوز نیمی از عمرم هم نمی گذرد اما

احساس پیرزنی را دارم که به آخر رسیده !

و هر روز و هر شب خسته تر از دیروز هایش

به مــــــــــــــــــــــــــــــرگ سلام می کند

نمی دانم از کجا و چطور آمد این حس !

نمی دانم چرا ناامیدی تمام وجودم را تسخیر کرد

حتی نمی دانم چرا با هم نسل هایم فرق دارم

واقـــــــــــــــــــعا نمی دانم . . .

اوج گرفتن های گاه و بی گاهم تکراری شده اند

« تا می توانی پرواز می کنی و بالا می روی

تا آنجا که توانش را داری

هر کجا که خسته شوی

محکومی به سقوط »

سقوط همیشه برایم جذاب بوده اما

حتی سقوط هم دیگر برایم بی معناست

بوی غم می دهم این روزها !

هنوز خیلی مانده تا انتها

اما

هر روز

هر شب

به مـــــــــــــــــــــــــرگ سلام می کنم . . .

 

بهار که می آید آخرین بهار بودنم است ... باور کن

 

دوست دارم از ته دل داد بزنم

به همه بفهمونم اونی که داره میخنده

 غم ِ دلش از تویی که زانوی ِ غم بغل کردی سنگین تره ....

 

 

میگویند شاد باش . . . شاد بنویس . . .

 من یادِ مردی می افتم که با

کمانچه اش گوشه خـــــــــــــــیابان شاد میزد

 با چشم های  خــــــــــــیس ...

 

 

ادامه مطلب :  شعرهای محبوبم 

ادامه نوشته