گِله ای نیست چون حوصله ای نیست . .  .

 

امـــــــــــروز یــــــک مــــــــرده شـــــــور را دیــــــــــــدم

آنچنان زیبا می شست که لکه ای هم باقـی نمیـماند

اما نمی دانم چرا پدرم از او خوشش نمی آید!

ومدام گریه میـکند و مادرم نیز نفرینش . . .

او که زن خوبی است ، من دوستش دارم

فقط کاش ناخن هایش را میگرفت

تمام بدنم را زخم کرد...

 

 

با شیطان هم داستان شدم تادربرابرهیچ ادمی سرتسلیم فرودنیاورم

 

لطفا به من عشــــــــــق تعارف نکنید

ســــــــــــــــیرم

من به تنهایی کنار ساحل قـــــــــــــدم مــــــــیزنم
به تنهایی به دیدن غــــروب مــــیروم
به تنهایی تـــنـــهــا میمانم
عشق را میسپارم به چشمان آزاد و نترس تو

من شـــــــــــــکستم

 دیروز تکه تکه هایم را با دست جمع کردم، دستم برید
از فردا خودم را گچ می گیرم شاید دیگر هرگز پرواز نکنم

اما هرگز زمین نمیخورم

شاید نخندم اما گــــــــــریه هم نمی کنم

شاید جاودانه نشوم اما آسوده مـــــــیمیرم

فردا قلبم را از جا می کنم، چالش می کنم

زیر خروارها خاک نم کشیده ی کویر

شما هم می توانید در مراسم تدفینش شرکت کنید ...
فقط لطفا قلبم را ندزدید من عاشق نـــــمی شوم

حـــــتـــی به قـــیمـــت پوســــیدن