شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي

 گويد...شايد اين رفع

بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد.

 شيشه ي پنجره را زود

شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري

 خنده كنان مي آمد تكه

اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم...

هيچ كس هيچ نگفت

غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم

كمتر ...است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


7h55niqy95xcv5iyzxj2.jpg

ای کسانی که مامور دفن من هستید :


 

مرا در تابوت سیاه بگذارید تا هر که مرا دید بداند هرچه سیاهی بود کشیدم......


چشمانم را باز بگذارید تا هر که دید بفهمد چشم انتظار بودم......

دستانم را از تابوت بیرون بگذارید تا مردم بدانند که آغوش گرمم پذیرای عشق او بود.......

و در پایان؛

تکه یخی بر روی مزارم بگذارید که با طلوع خورشید همچون معشوق که بر عاشق خویش

میگرید، بر مزارم اشک بریزد.



5cvkzh6m4vmhhhunsmg9.jpg

 

. . .   . . .  . . .

 

 

پسرک جلویش را میگیرد و با التماس میگوید:

 

 خانم! تو رو خدا یه شاخه گل بخرید.

 

زن در حالی که گل را از دستش میگرفت

 

 نگاه پسرك را روي كفش هايش حس كرد.

 

ـ چه كفش هاي قشنگي داريد.

 

زن لبخندي زد و گفت:

 

  برادرم برايم خريده است.

 

 دوست داشتي جاي من بودي؟؟

 

پسرك بي هيچ درنگي محكم گفت : نه ! 

 

ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم

 

تا من هم براي خواهرم كفش مي خريدم.

 

*چقدر خود را در برابر عظمت نگاه پسرك كوچك و خوار ديد.*