روزگار با ما خوب تا نکرد اما مارا خوب تا کرد

 

رو به غروب . . .

شاخه ها پژمرده است . . .

سنگ ها افسرده است . . .

رود می نالد

جغد می خواند

غم بیامیخته با رنگ غروب

میتراود ز لبم غصه ی سرد :

دلم افسرده در این تنگ غروب . . .

           (  سهراب سپهری )

 

لال میشوم

 

خدا را صدا میکنم

هر چند ثانیه یک بار

آنقدر که

فریاد میزند

میشود کمی لال بمانی؟

 

ماه من...میشود کمی برای من بدرخشی؟

 

با تمام جهان به ستیز ایستاده ام!


خسته ام خدا

میشود کمی بنشینم؟!