اون یکی غیر از من داشت . . . . حیف . . . .
من از یک شکست عاشقانه می آیم ،
بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند .
شکست نه برای پنهان کردن است نه بهانه ی پنهان شدن
می گویند از صبح بنویس، از آفتاب
ومن چگونه از خورشید بنویسم وقتی تمام وقت
باران پنجره ی چشمانم را شسته است
همه دلشان نقشهای مثبت می خواهد و آدم های خوشحال
اما من گمان می کنم این خیلی خوب است
که نمی توانم ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم .
بی ستاره ام و زود با طعم معطر پاییز که
حضورش تنهامعجزه ی لحظه های تنهایی من است .
قیمت وفا شاید گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی
زندگیم از عهده ی داشتنش برآید .
سقف اعتماد تعمیری است و مدام چکه می کند،
آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او جای آنکه پر باشد ،خالی است
نمی توانم باورش کنم ،نه رفتنش را و نه ماندنش را
مهم نیست تمام سرزنش ها را می پذیرم
به بهانه تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور حقیقی داشته است
اگر ترانه ها ثمره تخیل بود به جنون نمی رسید
اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده از او راضی است .
"خلاصه غمه سنگینی است اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد"
اما همیشه حق با برنده ها نیست می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود
و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد
قرار بود حقیقت را بگویم سخت است
بی علاج است
دانستنش آدم را کم کم می کشد
گریه شبانه می آورد
اما همین است
خبر کاملا ناگوار و واقعی است
"او یکی غیر از من داشت"
سکوت می کنم تا به خاک سپردن آخرین خاکستر های
آرزوی بر باد رفته ام آبرومندانه باشد
گریه می کنم با شکوه مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست
اما او نمی شنود و نمی داند
"که ماه خوشبختی مشترک همه بی ستاره هاست ..."
چرا از مرگ میترسید ؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ ؟؟؟؟ ؟؟ ؟
فریدون مشیری
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
مپندارید بوم ناامیدی باز
به بام خاطر من میکند پرواز
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است
مگر می، این چراغ بزم جان مستی نمی آرد
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر افیون افسونکار
نهال بیخودی را در زمین جان نمی کارد
مگر دنبال آرامش نمی گردید
چرا از مرگ می ترسید ؟
کجا آرامشی از مرگ خوشتر کس تواند دید
می و افیون فریبی تیز بال وتند پروازند
اگر درمان اندوهند
خماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
بهشت جاودان آنجاست
گر آن خواب ابد در بستر گلوی مرگ مهربان آنجاست
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی است
همه ذرات هستی محو در رویای بیرنگ فراموشی است
نه فریادی، نه آهنگی، نه آوایی
نه دیروزی، نه امروزی، نه فردایی
جهان آرام و جان آرام
زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمیبیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در این دنیا که هر جا هر که را زر در ترازو زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها بر انگیزند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید !
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسید ؟