نمی دانم تا کی می توانم این روزهای ملال آور و خسته کننده ام

 را تحمل کنم ؛ خدایا 

باور کن که خسته شده ام!

دیگر خنده های دیگران برایم عجیب شده!

انگار آدم ها را با حسرت نگاه می کنم

بغض می کنم و حسرت می خورم ؛

دیگر حتی نای ِ اشک ریختن هم ندارم. 

. . .

. .

.

انگار از این مدل حرف ها حالم بهم می خورد...

دیگر از حرفهایم هم حالم بد میشود

پر شده ام از تکرار و تنهایی!

دیگر دوست ندارم چیزی بنویسم... 

پ.ن : خفه شدم.